وبلاگ امام حسن مجتبی

وبلاگ امام حسن مجتبی

این وبلاگ برای مسابقه ی مدرسه ی شهید بهشتی یک زنجان است...طراح امیر علی نوری
وبلاگ امام حسن مجتبی

وبلاگ امام حسن مجتبی

این وبلاگ برای مسابقه ی مدرسه ی شهید بهشتی یک زنجان است...طراح امیر علی نوری

داستانی از امام حسن مجتبی

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم در ضمن بیانی مفصّل حکایت فرماید:

روزی یک نفر عرب بادیه نشین به قصد حجّ خانه خدا حرکت کرد و در حال احرام چند تخم کبوتر از لانه کبوتران برداشت؛ و آن ها را شکست و خورد، سپس متوجّه شد که در حال احرام نباید چنین می کرد.

و چون به مدینه بازگشت از مردم سؤ ال نمود خلیفه رسول اللّه صلی الله علیه و آله کیست؟ و منزلش کجاست؟

او را نزد ابوبکر بردند و او پاسخ آن را مسئله را ندانست.

و بالا خره در نهایت اعرابی را نزد امیرالمؤ منین علی علیه السلام آوردند و حضرت پس از مذاکراتی اظهار نمود: آنچه سؤ ال داری از آن کودکی که در کلاس نزد معلم نشسته است بپرس که او جواب کافی را به تو خواهد داد.

اءعرابی گفت: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون»، پیغمبر خدا رحلت کرد و دین بازیچه افراد قرار گرفت و اطرافیان او مرتدّ شده اند.

حضرت امیر علیه السلام فرمود: خیر، چنین نیست و افکار بیهوده در خود راه مده؛ و از این کودک آنچه می خواهی سؤ ال کن تا تو را آگاه نماید.

وقتی اعرابی متوجّه کودک- یعنی؛ حضرت ابو محمّد حسن مجتبی علیه السلام- شد دید قلمی به دست گرفته و مشغول خطّ کشیدن روی کاغذ می باشد؛ و معلّم او را تشویق و تحسین نموده و به او آفرین می گوید.

اعرابی خطاب به معلّم کرد و گفت: ای معلّم! اینقدر او را تعریف و تمجید و تحسین می کنی، که گویا تو شاگردی و کودک، استاد تو است!؟

اشخاصی که در آن جلسه حضور داشتند خنده ای کردند و گفتند: ای أعرابی! تو سؤ ال خود را بیان کن و پراکنده گوئی مکن.

اعرابی گفت: ای حسن، فدایت گردم! من از منزل به قصد حجّ خارج شدم؛ و پس از آن که احرام بستم، به لانه کبوتران برخورد کردم؛ و تخم آن ها را برداشته و نیمرو کردم و خوردم و این خلاف را از روی عمد و فراموشی مسئله انجام دادم.

حضرت مجتبی علیه السلام فرمود: ای اعرابی! کار تو عمدی نبود و در سؤ ال خود اشتباه کردی.

أعرابی گفت: بلی، درست گفتی و من از روی نسیان و فراموشی چنین کردم، اکنون باید چه کنم.

حضرت مجتبی علیه السلام که مشغول خطّ کشی روی کاغذ بود فرمود: به تعداد تخم کبوتران که مصرف کرده ای، باید شتر جوان مادّه تهیه کنی؛ و سپس آن ها با شتر نر، جفت گیری کنند؛ و برای سال آینده هر تعداد بچّه شتری که به دنیا آمد، آن ها را هدیه کعبه الهی قرار دهی و قربانی کنی تا کفّاره آن گناه باشد.

اعرابی گفت: این کودک دریائی از معارف و علوم الهی است؛ و اگر مجاز باشم خواهم گفت که تو خلیفه رسول اللّه باید باشی.

آن گاه حضرت مجتبی سلام اللّه علیه فرمود: من فرزند خلف رسول خدا هستم؛ و پدرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام خلیفه بر حقّ وی خواهد بود.

أعرابی گفت: پس ابوبکر چکاره است؟

فرمود: از مردم سؤ ال کن که او چکاره است.

در همین لحظه صدای تکبیر مردم بلند شد و حضرت امیر علیه السلام فرمود: شکر و سپاس خداوندی را که در فرزندم علم و حکمتی را قرار داد که برای حضرت داود و سلیمان علیهماالسلام قرار داده بود.[1]

داستانی از امام حسن مجتبی

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

شخصی خدمت امام مجتبی(علیه السلام) رسید و عرض کرد: ای فرزند امیر مؤمنان! تو را به خدایی که به شما نعمت فراوان داده، به فریاد من برس که دشمنی ستمکار دارم که نه حرمت پیران را پاس می دارد و نه به خردی صغیران ترحم می کند.

حضرت که تکیه داده بودند، با شنیدن این سخن، برخاستند و نشستند و فرمودند:

«کیست این دشمن تا داد تو را از او بگیرم؟»

عرض کرد: دشمن من، فقر و پریشان حالی است.

حضرت اندکی سر به زیر افکندند و سپس سر برداشتند و به خدمتکار خود فرمودند:

«آنچه مال نزد تو موجود است، بیاور»

او نیز پنج هزار درهم آورد و به آن مرد داد و امام در پایان فرمود: «تو را به خدا سوگند می دهم که هرگاه بار دیگر این دشمن به تو حمله ور گردید و ستم ورزید، او را نزد من بیاور تا او را از تو دور گردانم»

محمد رضا غیاثی کرمانی، سیره اخلاقی امام حسن مجتبی(علیه السلام)، مؤسسه انتشارات حضور، 1385، چ1، صص24و25؛ به نقل از: بحارالانوار، ج43، ص 350.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم 

داستانی از امام حسن مجتبی

بسم الله الرحمن الرحیم

مروان حکم یکی از سران بنی‏ امیه و یکی از سرسخت‏ ترین دشمنان رسول اکرم و امیرمؤمنان علیهم السلام  بود. پیامبر او را از مدینه تبعید کرد، اما عثمان او را به مدینه بازگرداند و معاویه او را فرماندار مدینه کرد. مروان از هیچ ستم و جنایتی در حق امام حسن مجتبی علیه السلام  کوتاهی نکرد و تا آن حضرت زنده بود در آزار وی و شیعیان و یارانش دریغ نکرد. هنگامی که امام به شهادت رسید، مروان در تشییع جنازه حضرت شرکت کرد. امام حسین علیه‏السلام به او فرمود: «تو به هنگام حیات و زنده بودن برادرم، هرچه از دستت برمی‏‌آمد کردی، اما اینک در تشییع او حاضر شده‏‌ای و گریه می‏‌کنی؟» مروان به یکی از کوه‌های اطراف اشاره کرد و پاسخ داد: «هر چه کردم، با کسی کردم که بردباری‏‌اش از این کوه بیشتر بود.

داستانی از امام حسن مجتبی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

میمون بن مهران گفت : نزد امام حسن علیه السلام نشسته بودم که مردی آمد و گفت : ای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله فلان شخص از من طلبی دارد ولی من پولی ندارم ، برای همین او می خواهد مرا زندانی کند .
 
امام فرمود : در حال حاضر مالی ندارم که بدهی تو را بدهم ؛ او عرض کرد : پس شما کاری کنید که او مرا زندانی نکند . 

امام در حالی که در مسجد مشغول عبادت (اعتکاف ) بود ، کفشهای خود را به پا کرد . من گفتم ای فرزند رسول خدا مگر فراموش کردید که در حال اعتکاف هستید (و نباید از مسجد خارج شد) ؟ فرمود : 
فراموش نکرده ام اما از پدرم شنیده ام که رسول الله می فرمود : کسی که در بر آوردن حاجت برادر مسلمان خود بکوشد ، مانند کسی است که نه هزار سال ، روز را به روز و شب را به عبادت مشغول بوده است.